خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





صیاد دلها...

    رفتم قم رسیدم خدمت آقای بهاء الدینی ... 
    ایشان به من نگاهی کردند، گویا منتظر بودند که پیغام را برسانم ،
    گفتم که حاج آقا! جناب صیاد به شما سلام رساندند و گفتند دلم برای شما تنگ شده، 
    پاسخ آقای بهاء الدینی که آقازاده شان هم آن جا بود این بود، گفت:شما آقای صیاد را می شناسید؟ 
    گفتم: حاج آقا فرمانده من است من چطور نشناسمش! 
    گفت شما آقای صیاد را می شناسید؟ 
    با سؤال دوم فهمیدم که حاج آقا به من می خواهد بگوید شما نمی شناسیدش. 
    گفتم:نه آن قدری که شما می شناسید. 
    گفت: آقای صیاد را می شناسید؟ 
    گفتم:نه حاج آقا. 
    سه بار از من سؤال کردند و بار سوم گفتم نه حاج آقا. 
    ایشان گفت : صیاد یک پارچه نور است ، 
    سه بار هم تکرار کرد... 


    این مطلب تا کنون 15 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : صیاد ,گفتم ,آقای ,شناسید؟  ,آقای صیاد ,شناسید؟  گفتم ,بهاء الدینی ,آقای بهاء ,
    صیاد دلها...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر