جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

صیاد دلها...

    رفتم قم رسیدم خدمت آقای بهاء الدینی ... 
    ایشان به من نگاهی کردند، گویا منتظر بودند که پیغام را برسانم ،
    گفتم که حاج آقا! جناب صیاد به شما سلام رساندند و گفتند دلم برای شما تنگ شده، 
    پاسخ آقای بهاء الدینی که آقازاده شان هم آن جا بود این بود، گفت:شما آقای صیاد را می شناسید؟ 
    گفتم: حاج آقا فرمانده من است من چطور نشناسمش! 
    گفت شما آقای صیاد را می شناسید؟ 
    با سؤال دوم فهمیدم که حاج آقا به من می خواهد بگوید شما نمی شناسیدش. 
    گفتم:نه آن قدری که شما می شناسید. 
    گفت: آقای صیاد را می شناسید؟ 
    گفتم:نه حاج آقا. 
    سه بار از من سؤال کردند و بار سوم گفتم نه حاج آقا. 
    ایشان گفت : صیاد یک پارچه نور است ، 
    سه بار هم تکرار کرد... 


    این مطلب تا کنون 26 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ شنبه 4 ارديبهشت 1395
    منبع
    برچسب ها : صیاد ,گفتم ,آقای ,شناسید؟  ,آقای صیاد ,شناسید؟  گفتم ,بهاء الدینی ,آقای بهاء ,
    صیاد دلها...

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز چهار شنبه 6 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر